|
جزعشق تو هیچ نمی خواهم یک طوفان دره را پر می کند و یک ماهی رودخانه را. تو را به قد تنهایی خود ساخته ام دنیا یکسر برای پنهان شدن است و روزها و شب ها برای فهمیدن هم. و همواره سهم من است این ما قسمت کرده ایم اما تو سهمت را به من عطا کردی پس سهم من هم از آن تو... " پل الوار" + نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388 16:14 الهه هاشمي |
اگر کسی گلی را دوست بدارد که در میلیون ها ستاره یکتا باشد همین کافی است که وقتی به ستاره ها نگاه می کند خوشبخت باشد. نگاه می کند و می گوید: " گل من آن جا در یکی از این ستاره هاست..." از کتاب شازده کوچولو/دوسنت اگزوپری + نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388 15:17 الهه هاشمي |
حريف از کشف و الهام تو دارد بمب مي سازد. ... در سالهاي 1325 و 1326 شمسي بار ديگر خطر بمب اتم زبانزد مردم جهان شد. بشريت نگران از پيامدهاي اين اسلحه مرگبار، آرامش موقت خود را از دست دادند. اگر يکي ديگراز دولت هاي متخاصم از اين اسلحه استفاده بکند، فاتحه دنيا خوانده خواهد شد. هيچ ذي روحي در روي زمين باقي نخواهد ماند. قرن ها طول خواهد کشيد تا حيواني تک سلولي به وجود آيد و قرن ها زمان لازم خواهد بود تا زمين به حالت اوليه برگردد. اين ها صحبت هاي روزمره مردم جهان بود.در چنين فضايي چه کسي قادر بود از اين فاجعه عظيم جلوگيري کند. اکثريت مردم دست به دعا بودند. عده اي مي گفتند که خداوند در قرآن خبر داده است که کوه ها مثل پنبه تافته خواهد شد. آيا اين مردم مي توانستند افکار و حرف دلشان را به گوش انيشتيني که در محاصره جهان خواران بود، برسانند؟ پس چه بايد کرد؟ چگونه مي توان اين نابغه علم را متوجه اوضاع وخيم و شرايط روحي نامساعد بشر نمود؟ + نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388 21:46 رضا بانشی |
پروانه دختر همسایه بود ما سوختیم...... جوشانی + نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387 14:52 رضا بانشی |
ماهی ، که پای سفره می رقصید انگارکه می رقصید داشت می جنگید صدای قه قه خنده می چرخید * * * باختیم؟ گفتم که می رقصیم می چرخیم دور یک دایره ی پر تردید بی تردید می ترسیم * * * تنگ،وقتی می شکند که در او می رقصید میفهمید؟ تنگ خیالش به تلنگری می شکند؟ * * * گفتی:« با بال نمی بازیم» بال زدیم و بال زدیم و باز دوریک دایره ی پر تردید «مهسا محمودپور ۲۱/۱/۸۶» + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 19:0 مهسا محمود پور |
یک دو سه سنگ ... سار پریدند روز پیش آن صبحِ زودِ لعنتیِ سردِ گرگ و میش یک دو سه سنگ لحظهی پرتاب گم شدند شرمنده از دریدن چشمان قهوهایش + نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387 23:42 حامد کاویانی |
فسفریدم درون ماهی ها خنگ بودم به علم برخوردم فلسفیدم خدا دو تا بوده فرض کردند مغز خر خوردم ... + نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387 13:40 حامد کاویانی |
از برانکاردها نمی پرسند که چطور است حال عزراییل غسل تعمید مادرم در خون ربط دارد به پاشنه ی آشیل + نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387 13:37 حامد کاویانی |
دل وحشت زده در سينه من ميلرزيد + نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 11:44 رضا بانشی |
به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است... + نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387 23:35 الهه هاشمي |
من آسمانی ام اینجا شکوفه در انحنای زمانی که ساکتم شاید دوباره *فاطمه حکمتی* + نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387 1:13 الهه هاشمي |
...ما جز" گفتن"، هیچ چیز نیستیم. عشق نوعی گفتن است و عالیترین نوع گفتن. جنگ هم گفتن است.ایمان هم گفتن است. نگاه کردن، یک واژه ی نرم است. خدا، کلمه بود-برای انسان . خدا چه چیز به جز کلمه میتواند باشد؟ احساس؟ عظمت؟ مطلق؟ کمال؟ مگر اینها جز کلمات خوب چیزی هستند؟ بگو! دوست داشتن را بگو! ایمان را بگو! کمی خلوص کافی ست تا جهان به یک واژه ی مخملی تبدیل شود... *از کتاب یک عاشقانه ی آرام / نادر ابراهیمی* + نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387 16:19 الهه هاشمي |
تو هی فنجانهای برگشت خورده را سر به هوا کن + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 13:47 الهه هاشمي |
معادله ی ساده ی عشق را هر روز صبح لای صبحانه ام می ریزم و می بلعم. من هر روز صبح به همین سادگی بی هیچ شتابی عاشق می شوم... *نسرین هاشمی* + نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387 13:29 الهه هاشمي |
|
|||||||||